تبليغاتX
عاشقی ککککککککششششششششششککککککک

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: 

 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.



یکشنبه هجدهم بهمن 1388 |

 

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
 می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
 تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

 

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت



سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 |

عشق

 
 

عشق اگه روز ازل در دل ديوانه نبود
تا ابد زير فلک ناله مستانه نبود

عشق از ريشه عشقه است و عشقه گياهي است که به دور درختان مي پيچد.

و..اما..

نميدانم زندگي چيست؟؟

اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰

اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام

اما اين نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست!

ویلیام شکسپیر
گویی قلبم در قلبش آویخته است
و زندگی ام در زندگیش



چهارشنبه هفتم بهمن 1388 |
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

                                                                               فروغ فرخ زاد





پنجشنبه یکم بهمن 1388 |
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.



چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 |


ّلا لا لا لا نخواب سودي نداره

همون بهتر که بشماري ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه

که ماه غصه اش نشه تنها بيداره

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت

نميدونم به کارون يا خزر رفت

فقط دردم اينه مثل هميشه بدون اطلاع و بي خبر رفت

لا لا لا لا نخواب ميدونه جنگه

دست هر کي ميبيني يه تفنگه

يه عمره دور چشماش گشتم اما نفهميدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا سر ناسازگاري داره با ما

بشين باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اينجا گذاشت تنهاي تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا ميدونه که حالش چه جوره

توي خلوت ميگم اينجا کسي نيست خداييش که دلم خيلي صبوره

لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم مثل اتشقشان ميمونه داغم

به جون گلدونا کم غصه اي نيست

هزار شب شد هزار شب شد نيومد باز سراغم


لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نيست

دل ديوونه داشتن که خطا نيست

ميگن دست از سرش بردار نميشه اخه عاشق شدن که دست ما نيست

لا لا لا لا نخواب تنها ميمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم

چرا چشمات پر خشم عزيزم مگه من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن

من اسفند رو ميارم تو دعا کن

بگو برگرده پيش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه هميشه عمر خوشبختي کوتاهه

ميگن با يه فرشته اونو ديدن دروغه جون دريا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدايي کمر خم ميشه زير بي وفايي

تو بيدار باش همه تو خواب نازن براي کي بخونم پس لالايي

لا لا لا لا نخواب تنهايي زرده اگه طولاني شه مثل يه درده اگه چشم انتظار باشي که

هيچي دروغ ميگي به دل که بر ميگرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پاي نخل وصاله

من و تو هم شب و هم قلب و کشتيم ولي اون چي ؟ چقدر اون بي خياله

لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه واسه کم ادمي خوب مينويسه

يکي لبهاش تو خوابم غرق خنده است يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيسه

لا لا لا لا نخواب عاشق يه سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه

تا اون بالاست رسيده است اما تنهاست پايين هم که بيوفته بي نصيبه

لا لا لا لا نخواب اينجا سياهي پر اما تو تنگه قصه ماهي

اوني که ما ها رو بيدار نگه داشت الهي خواب باشه حالا الهي

لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه بشين انقدر تا که خورشيد بتابه

زموني که يقين کردم بيدار شد بخواب با ياد عکسي که تو يه قابه

لا لا لا لا بخواب بيدار حالا ديگه بايد بخوابي پس لالالا بخواب

ديگه تو ميتوني بخوابي

ببين خورشيد اومد بالاي بالا

لا لا لا لا اين هم بود سرنوشتم

اين از امروزم و اين از گذشتم

نميخوابم تا تو برگردي يک روز

منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم

نميخوابم تا تو برگردي يک روز

منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم
 
                      شعر از مریم حیدرزاده
 
 

 



دوشنبه چهاردهم دی 1388 |

معذرت

 
 
سلام دوستان ممنونم از نظرات همتون نتیجه رای گیری و پایان ناممو حتما واستون میذارم

اگه از تو ننوشتم  فکر نکن سرم شلوغه...

توی زندگی یه وقتا  تنهایی رمز عبوره...

اگه از چشمات گذشتم  فکر نکن عاشق نبودم...

مطمئن باش توی دنیا  دل به تو سپرده بودم...

خیلی سخته بگی میرم  وقتی می خوای که بمونی...

وقتی می خوای تو خیالت  شعرای قشنگ بخونی...

من گذشتم از تو اما  تو همیشه بهترینی...

مثل اشکی واسه چشمام  موندگاری و صمیمی...

من می خواستم تو خیالم  ازتو تا ابد بخونم...

تنها باشم بی حضورت  رازچشماتو بدونم...

من می خواستم واسه دردام  تنهایی خونه بسازم...

با نت های مهربونیت  شعرای قشنگ بسازم...

می دونستم وقتی میرم  دیگه تا ابد غریبم...

حتی واسه چشم خیست بی وفاترین فریبم...

شاید امروز که سیاهی  رخنه کرده تو وجودم...

بدونم که راستی راستی  روزی عاشق تو بودم...

 

 



سه شنبه هشتم دی 1388 |
 سلام دوستان لطفا" تا انتها بخونیدودر نظرسنجی شرکت کنید

 سلام دوستان عزيز

امروز نميدونم ولي دلم خيلي گرفته بود به خاطر همين ، همين جوري شروع كردم به نوشتن

امروز يكي از نزديك ترين دوستام كه ميشه گفت مثل داداشمه به خاطر يه دختر

داشت به زندگيش پايان ميداد

آخه چرا؟

واقعا" ارزش داره؟

به قول ياس كه ميگه :

كسي به زندگي تو وارد نشد

عمر تو به مو رسيد و پاره نشد

ولي حالا خودت ميخواي اونو پاره كني

ولي دست نگهدار اين كار تو نيست

....................................

خصلت آدما اين كه فراموش كارند

اگه تو بري يكي ديگرو در آغوش دارند

..................................

فكر ميكني وقتي بري اون دست پر

فرشته ها منتظرتن با دسته گل

نه مطمئن باش از اين خبرا نيست

خيليا رفتن و تو هم يه نفر ليستي

..............................

پس بگو فردايي بازم هستو

بگو اين سختيا بازندستو

بگو تو فكر ميكني از تو شكست خوردم

تو فكر بكني از تو يه دست بردم

امروز خيلي خيلي حالم گرفته بود بعد از اينكه از بيمارستان اومدم نشستم پاي تلويزيون همين جوري كه داشتم تو شبكه ها ميگشتم ديدم شبكه دو داره برنامه هزار شايد و بايد ميده واقعا" برنامه جالبي بود بهتون پيشنهاد ميدم كه ببينيدش در مورد مسائل دختر پسراي جونه

دوستان امروز يه چند تا سوال برام پيش اومد دوست دارم  نظراتتون رو ببينم  ميخوام پايان ناممو تموم كنم

1-چرا دوستياي الان به جاي اينكه عشق و محبت باشه همش واسه پز بين اين و اونه ، از هر دو طرف چرا هيچكي با يه پسر و يا دختر بي ريخت و بي پول اما عاشق دوست  نميشه؟

2-چرا دوستياي اين دورو زمون به ازدواج ختم نميشه يا درصد خيلي كمي  به ازدواج مي انجامه؟

 

3-چرا وقتي همه ميدونن كه اين دوستيا الكي بازم دوست ميشن؟

 

4-چرا بيشتر از 70% جوانان ما  مجرد هستن؟چه دختر چه پسر؟

 

5-آخرين سوال چيكار بايد كرد که بشه جلو این کارا رو گرفت که دختر پسرا بیشتر از این ضربه نخورن؟

 

خواهشا بهم تو جواب دادن به اين سوالا كمك كنين و جواب مربوط به هر سوالو جداگونه بدين (با ذكر شماره سوال)

اگه دوست داريد كه نظراتتون به معرض نمايش در بياد بگيد

با تشكر از همه شما دوستان عزيز

 

 نظرات دوستان

زهرا خانوم:

میتونم بگم که گرایش به جنس مخالف تو ذات هر آدمی هست به همین دلیل دوستی های امروز به وجود اومده

آرام خانوم :

1. همیشه اینطوری بوده ولی حالا بیشتر نمایان شده
2. به ازدواج ختم نمیشه چون همه اونایی که اینجوری شدن خودشونو دست کم میگیرن وچیزای کم ارزش براشون ارزش شده
3. بازم دوست میشن چون میخوان خودشونو گول بزنن ومیگن شاید اینطور نباشه
4. مجردن چون ارزشها ارزششون رو ازدست دادن
5. فقط خودمون میتونیم به خودمون کمک کنیم یه کم به خودمون سخت بگیریم.

 مهسا خانوم :

1. اکثرا اینجور جا افتاده که هر کس دوست جنس مخالف داره آدم جذابی هستش به قول خودمون با کلاسه!!
2.چون بیشتر از اینکه منطق در کار باشه پای احساس وسطه
3.به خاطر جذابیتی که داره!!ادم از هرچی محروم بشه به طرفش جذب میشه. خیلی از جوونا دنبال محبت و درک هستند با کسی غیر افراد خانواده
4.میل به ادامه تحصیل... کار... پول...توقعات بالا
5.خیلی عاقلانه و دوستانه با این موضوع برخورد بشه...نه مثل الان
جوونا از نصیحت فراری هستن. البته عقل خودمون هم خیلی مهمه

شادی خانوم:

1_خوب زيبايي ظاهري هم مهمه اما متأسفانه براي دوستي به يه اصل تبديل شده
منم نمي دونم چرا كسي دنبال معرفت نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2_خيانت و تنوع طلبي از دو طرف ...دوستي هايي كه بدون شناخت و توي خيابون
صورت مي گيره و شناختي از خانواده و ذات طرف مقابل ندارن...

3_در يه كلمه............براي تفريح.........وقت گذروندن.....متأسفانه

4_ديگه اعتماد وجود نداره كه طرف مقابل بهت خيانت نكنه چه دختر چه پسر..

5_به كسي كه واقعا دوستش داري پايبند باشي دو طرف....
ووووووووانسانيت از يادمون نره كه كسي كه ما رو دوست داره ااااحساااس داره.

هستی خانوم:

1 - به قول مهسا واسه ما اینجور جا افتاده که طرف باید یه جورایی جذاب باشه . ولی من دیدم کسایی رو که بی پول یا زشت بودن ولی اون دختر یا پسر باهاش دوست شده .
2 - تو دوستی فقط احساس درمیونه هیچ وقت ایرادات طرف مقابل و نمی بینی وقتی هم که تصمیم به ازدواج میگیری تازه متوجه تمام این ایرادات میشی
3 - در این مورد با مهسا کاملاَ موافقم . آدمی تشنه محبتت وقتی یکی بهشون محبت می کنه جذبش می شن
4 - توقعات بالا
5 - خیلی سخته بخوای جلوی این کارارو بگیری . ما وقتی خودمون تجربه می کنیم و به بن بست می خوریم شروع می کنیم به نصیحت کردن بقیه که نکن این کارو به نتیجه نمیرسی

زهره خانوم:

چون عشقا واقعي نيست عشقا دروغيه به خاطر همين به ازدواج منجر نميشه........

ساناز خانوم:

شاید بخاطره اینکه هنوز نتونستیم ذهنیتمون رو با واقعیت ها تطبیق بدیم و با و خیال پرداز نباشیم ! از دیگران بت نسازیم ...خودمون هم بی ارزش جلوه ندیم...

فرزانه خانوم:

1- همیشه هم اینطور نیست .. عشق واقعی خوشکل و زشت نمی شناسه .. یه حس ... که این روزا وجود واقعی نداره
2- می دونی چرا .. چون صداقت وجود نداره هم دخترا و هم پسرامی دونن حرفایی که بینشون رد و بدل می شه صحت نداره ... البته انگشت شمارن اونایی راست می گن
3- خوب بعضی وقتا اتفاقیه ... بعضی وقتا لازمه یعنی گاهی حس می کنی که لازمه با جنس مخالف صحبت کنی در حد دوستی ... نه بیشتر ... که البته گاهی وقتا اون طرف اشتباه برداشت می کنه و به قول تو ضربه می خوره

4- این که دیگه تابلو

5- عزیزم همه ما می دونیم این دوره و زمونه دخترا و پسرا چجورن ... تقصیر خودشونه اگه بخوان عادت کنن ضربه می خورن .. ببین می گم عادت .. اینا عشق نیست یجور عادته ...

یاسمین خانوم:

میدونی چیه واسه اینه که جوونای حالا فکر میکنن همه چی به بهترین بودن هست.چون این خوبه باید مال من باشه و اگه بهترش هم بیاد این و رها میکنم و ورژن بالا شو میچسبم.بازم همون قدیمی هامون.مثلا لیلی و مجنون.لیلی زشت بوده ولی مجنون زیبا ولی مجنون درون لیلی رو میخواسته و براش مهم نبوده که لیلی چه تیپی داشته.کاش ماها هم همین شکلی بودیم.به امید اون روز امیدوارم هیچ وقت شکست عشقی نخوریم

آرمیتا خانوم :

1- آره دقيقا همينطوره كه ميگي يه بار به يه پسره گفتم مدل موهام اموست بعد گفت آخجون پس باهات دوست ميشم گفتم واقعا اين چيزا برات مهمه؟ گفت آره همينطور هم پولدار بودن طرف

2-  همين دوستيااز دو ماه بيشتر دووم نمياره چه برسه به اينكه به ازدواج بخواد ختم بشه

3- ديگه همه ترسيدن تازه مگه ديوونن كه خودشونو بد بخت كنن؟؟؟ دارن عشقو حالشونو ميكنن و از جيب باباي ميخورن تازه ديدن خيليا موفق نيستن با خودشون گفتن پس ما هم نميتونيم ( خود منم ميخوام ازدواج نكنم)

5- جلو اين كارا رو نميشه گرفت به نظرم ولي ببين به نظر من هيچ مشكلي نيست دوستي دختر و پسر ولي اگه يكم دخت پسرا با جنبه باشن مثلا همون طور كه يه دختر با يه دختر دوسته و يا يه پسر با يه پسر يه دختر پسر باهم دوست شن خود من خيلي از اين دوستا دارم هميه هم تو كارا باهم مشورت ميكنيم خيلي دوستاي خوبين

ترانه خانوم :

1- عشقی وجود نداره !!!! در نتیجه یه دلیل براش پیدا می کنن می شه پز و رو کم کنی !
2- همون بهتر که به ازدواج ختم نشه !!!!!!!
3- برای فرار از تنهایی !
4- شرایط ها سخت شده ! زندگی ها سخت شده ! آدم ها غیر قابل اعتماد شدن !!!
5- یه ذره عاقلانه تر فکر کنن و مخشونو به کار بگیرن ! یه ذره بفهمن که دارن وقتشونو و عمرشونو بیهوده تلف می کنن !

فاطمه خانوم: 1.chon dar in donyaye zalem harfe avalo pool mizane are kheili ha hastan pool daran ama salem nistan vali be khatere poolesh kheili az pool doosta hastan ke bahash ezdevaj konan , ba pool hame kar mishe kard too in zamoone behtarin doost poole age pool nadashte bashi hichki be dardet nemikhore , ye zarbomasal hast: GHORBOONE BANDE KIFETAM TA POOL DARI REFIGHETAM , pesar midoone vaghti ba dokhtare pooldar ezdevaj kone be tamame khstehsh mirese dokhtaram hamintor vali kheili pooldar ha hastan ke bishakhsiyatan albate hame na va darbareye khoshgeli va zeshti khob in tabieeye hame donbale khoshgeli migardan moteasefane chon pool harfe harfe avalo mizane va hame kheili az karha azash bar miyad pasokhe kamele in soalete


2.age dokhtari pak bashe va be pesara roo nade 90% pesar doost dare ba oon ezdevaj kone na dokhtari ke sade bood goole oon pesaro khord va khodesho bakht dad khob ,aloome pesar azash sir mishe too delesh mige in ba100 taye dige hast makhsoosan aksare pesaraye pooldar ke doost daran ba hezar nafar bashan va dokhtar barashoon ye asbab baziye migan donyaro bechasb ezdevaj chiye chera ezdevaj konam vaghti dokhtar baram amadast


3.baziyashoon sadan , baziya doost daran vase khoshi va tafrih in karo konan bazi dokhtara enghad sadan ke vaghti ye pesar mige dooset daram khodesho mibaze

4.BE KHATERE FAGHR in doro zamoone tavaghoye dokhtara balarafte ta pesar mashin nadashte bashe khoone nadashe bashe ezdevaj nemikonan , bazi az dokhtaram pooldaran va aksare pesara doost daran ba oon ezdevaj bokonan ke ayande dashte bashan aksare pesaraye pooldar ba dokhtaraye pooldar ezdevaj mikonan ta KELASESHOON paeen nayad ama kheili az khanevade ha hastan ke donbale paki va nejabate dokhtar migardan AHSAN BE INJOOR ADAMA chon yek zan mitoone ye jameero kharab kone age dokhtare paki bashe ino bedoon bache hae khoobi tarbyat mikone va be jamee mide va velgard nemishe khanevadasho raha nemikone chon tarbyate farzandan bishtar ba zane

5.soalet sakhte , chon ta pool va ghiyafe va mod va ............. bashe moteasefane hamintori mimoone khanevadeye fahmide kam peyda mishe


رها خانوم:

1- به خاطر اینکه هنوز معنی و مفهوم عشق رو درک نکردن / بهش به چشم یه بازی نگاه می کنن .بازییه که هر وقت خسته شدن تمومش کنن.
چون عاشق واقعی نیستن .
2- چون شناخت کافی از هم ندارن(بچه بازییه) تازه اگر هم ختم بشه سرانجامش جدایـــیه.
3-چون خودشونو گول می زنن.فقط می خوان عمرشون سپری بشه حالا به هر نحوی.
4- کسی که هدف نداشته باشه چه جوری می تونیه یه زندگی رو اداره کنه.
5-ببین مجید جان کسی که عاشق می شه حتی برای چند روز اصلا نه چیزی میبینه ، نه چیزی می شنوه .چه برسا به اینکه نصیحت گوش کنه.
در ضمن خاصیت انسان اینه که تا خودش تجربه نکنه به نتیجه نمی رسه.

مینا خانوم
 سوال اول تو پست قبلی پایان نامه ات به نظرم اومده و اونم تامین خواسته ها و تیازها و غرابزه..که تو همه افراد میل به زیبایی و مادیات ومورد توجه دیگران قرار گرفتن یه امر طبیعیه... در این بین "ابراز محبت "و "درخواست محبت" هم بین دو طرف هست حالا کاذب و غیر کاذبش بماند وقتی که اصل این رابطه ها زیر سواله

2-برای یک ازدواج موفق و پایدار و کلا تصمیم گیری برای یک زندگی چندین ساله باید فاکتورهایی بیشتر از دوست داشتن طرفین و ظاهر دو نفر مورد بررسی قرار بگیره ...یعنی که عقل هم به میون معرکه بیاد .. ادم عاقل مسلما تن به کاری نمیده که سرانجام نا معلومی داشته باشه ...و ادمهایی هم که اگه فقط برای ارضای خواسته های جنسیشون بخوان ازدواج کنن با وجود موقعیت های مناسب در محیط مسلما از ازدواج و زیر بار مسولیت رفتن سر باز میزنن

3-فکر میکنم هیچ کی از تنهایی خوشش نمیاد..یه هم صحبت پیدا کردن ،خوش بودن و خوش گذروندن لحظاتی از زندگی و تو جمع بودن حق هر ادمیه ...مثه هم صحبت شدن با بغل دستی تو ماشین یا پارک ،
از نظر من الکی نیست
یه کم طولانی تر از تو ماشین بودن یا تو پارک نشستنه برای همین احساسات رو درگیر میکنه و به تبع او توقعاتی هم پیش میاد

4-یه سری سخت میگیرن یه سری هم پر توقع هستن

5-وجود این رابطه ها اشکالی نداره تجربه هم نشینی و هم صحبتی دخترا و پسرا لازمه .. اما همه باید یاد بگیرن که تو هر رابطه ای ازخط قرمزهای احساسی و رفتاری عبور نکنن و حد و مرزی برای این رابطه قائل باشن ..و به شخصیت درونی خودشون احترام بزارن

من هیچ وقت اسم این رابطه ها رو عشق یا دوستی نمیزارم چون ارزش اینها خیلی بیشتره



جمعه بیست و هفتم آذر 1388 |

"کمک معشوق"

شیر نری دلباخته ‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می ‏ترسید بوسیله ‏ی حیوانات دیگر دریده شود.

از دور مواظبش بود.

پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد.

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه

"فرق عشق و ازدواج"

شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست))؟

استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید ((چه آوردی))؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ !هرچه جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید پس ((ازدواج چیست))؟

استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید ((چه شد))؟

او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم .ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت ((ازدواج یعنی همین))!

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

 خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي  و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده  ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم  خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با  خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه  ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم  كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم  گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!



شنبه بیست و یکم آذر 1388 |

 

 

تفاوت دیدگاههای دختران و پسران در روابط دوستی امروزی

مسلما پسران و دختران در خیلی از رفتارها نقاط مشترک و در خیلی بیشتر تفاوتهایی با هم دارند حتی اهداف این دو جنس با هم متفاوت است بعنوان مثال یکی از اهداف کلیدی برای پسران در روابط دوستی تامین غریزه جنسی میباشد که بسیار پر رنگ است این در حالیست که دختران به دنبال تامین نیازهای احساسی خود هستند پس از اشنایی که حالا در هر مکانی و هر زمانی و هر ابزاری امروزه میشه این اشنایی رو بوجود اورد معمولا یکی دو بار تماس تلفنی و ردو بدل شدن حرفها عجیب که عبارتند از :

حرفهاییکه  در تماسهای اولیه توسط دختران و پسران گفته می شود:

پسرانی که به دنبال جذب دختر و رسیدن به مرحله رابطه جنسی هستند (دسته اول)

معمولا این گروه در اولین تماسها  بین خود و پسرانی که پیشنهاد رابطه جنسی را به دختران میدهند 180 درجه تفوت قائل می شوند و ابراز میکنند من از اون پسرهای نیستم که دنبال اون قضیه باشم من دنبال یک رابطه هدفمند هستم دوست دارم یه مدت یکی رو بشناسم و رابطه دراز مدت و هدفمند داشته باشیم ( منظور ازدواج )h

پسرانی که به دنبال جذب دختر و رسیدن به مرحله رابطه جنسی  هستند (دسته دوم)

خیلی راحت صحبت می کنند و عموما میگن تنها هستند و دوست دختر سابقشون بهشون خیانت کرده و خب داستان سرایان خوبی هم هستند و یک داستان همراه با شکست عشقی تعریف میکنند تا صدای اخی اخی دخترو در بیارن این افراد از در دلسوزی وارد می شوند یعنی دوست دارند کاری کنند که طرف دختر براشون دل بسوزونه  و بگن چه پسر مهربونی

پسرانی که به دنبال جذب دختر وکلاس گذاشتن هستند

معمولا عنوان می کنند شرایط مالی خوبی دارند با خاتوادشون اختلاف نظر دارند روی پای خودشون وایستادن اهل کار و زندگی هستند اتو کشیده هستند براشون شخصیت دختر مهمه من از شخصیت شما خوشم اومده و دوست دارم بیشتر بشناسمتون .

دختران :

دختران در تماسهای تلفنی اولیه بیشتر از اینکه از خودشون صحبت کنند از دوستاشون صحبت میکنند اگر از گذشته انها و روابط سابق بپرسید اکثرا جوش میارن و شاید بگن گذشته هر کس به خودش مربوطه این دختران مدت دوستی های سابق خودشونو چند ماهی فاکتور میگیرن و برخی از روابط دوستی  قبلی خود را حتی جزء امار حساب نمی کنند و همیشه هم پسری که تو زندگیشون بوده  ، پسر بدی بوده .

دختران هوشیار باشند :

احساسات دختران میتواند  با شندین صدا و حرفهای زیبا از پشت تلفن تحت تاثیر قرار گیرد جرقه اولین حالت وابستگی زده می شود از اینرو توصیه می شود تماسهای تلفنی قبل از ملاقات زیاد نباشد اما پسران به تن صدا و حالت حرف زدن دختران توجه می کنند انها کلا به حرفهای دختران گوش نمیدهند و فقط به حالت حرف زدن انها توجه می کنند . ( فراموش نکنید هوس در  پسران براکثر برداشتهاشون تاثیر گذاره )

روز ملاقات

پسرها :

عموما پسرها کاری به حرفهای دخترا ندارند و فقط تائید می کنند بیشتر به صورت و اندام دختر توجه میکنند اگر اون دختر از این نظر انها را جذب کنه کمی هم به چشمان دختر نگاه میکنند و حرفهای دختر رو ادامه میدهند  یا نظرشونو ابراز میکنند خلاصه هر کاری می کنند که اون جلسه ملاقات کمی به طول بیانجامد اما اگر از ظاهرو اندام و کلا از دختر خوششون نیاد مدام اینطرف و انطرف نگاه می کنند دستشون یا پاشونو تکون می دهند ساعتشونو نگاه می کنند تند تند حرفهای اون خانم رو با تکان دادن سر تائید می کنند ودنبال این هستند که هرچه زودتر این جلسه تمام بشه  یا  کاری میکنند که  خوده دختر خانم دیگه تماس نگیره

دخترها :

یک نگاه کلی به سرو وضع ظاهری پسر کافیه که همه جزئیات بیاد دستشون  دختران در ملاقاتها 3 فاکتور را بیشتر مد نظر قرار میدهند نگاه شما ، رفتارهای  قیزیکی شما و مهمترین عاملی که در نظر دارند  حرفهای شماست ،  دختران دو دسته هستند یا از پسران شاد و شنگول و شیطون خوششون میاد یا کاملا برعکس از پسرانی که جنتلمن باشند کمتر دختر ی پیدا میشه که هر دو گروه را دوست داشته باشه دختران نگاههای شما را دنبال میکنند که مطمئن شوند حواستان به اونهاست  ، دختران از حرفهای سطحی و سبک در ملاقاتهای اولیه بیذارند دختران از اینکه یک پسر مدام راجع به مسایل جنسی صحبت کنه اونم در اولین ملاقات بیذارند دختران تمایل ندارند با دختر دیگری مقایسه شوند دختران توجه طلب هستند و نکته بین سعی کنید ترو تمیز باشید و فراموش نکنید ملاقات اول شاید برای پسران فراموش شدنی باشه اما دختران در صورتی که از رفتار شما خوششان امده باشه  در خلوت خود ملاقاتهارو بررسی میکنند .

حسهای دو جانبه در روابط دوستی

 دوست داشتن - وابستگی - عادت کردن - عاشق شدن

الزاما نه در همه دوستیها اما هر چه پیش میرویم در اکثر دوستیهای امروزی همانطور که در مقالات متعدد بدان اشاره کردیم مشکل اصلی ما اینه که در طول رابطه  فرق میان 4 حس وابستگی - دوست داشتن - عادت کردن و عاشق شدن را نمی دانیم و فقط زمانی متوجه آن می شویم که اون رابطه یا به اتمام رسیده باشد یا به مرحله آشفتگی . هنوز مدتی نگذشته که دو طرف ادعای دوست داشتن میکنند به 6 ماه نکشیده فکر میکنند عاشق هم شدند اما متاسفانه به یکسال نکشیده جدا شدند و سایه همو با تیر میزنند

مشکل اصلی دختران و پسران در روابط دوستی

مشکل اصلی اینجاست که دخترها تصور می کنند دیدگاه پسرها همانند انها میباشد و همینطور بالعکس پسرها چنین تفکری دارند ، اساس روابط دوستی شناختن دیدگاهها و طرز فکر جنس مخالف در روبه رو شدن با وقایع و اتفاقات است تا از این تجربه در زندگی مشترک بتوان استفاده کرد اما این یک اصل گم شده در روابط دوستی میباشد.  دختران تصور می کنند پسران تشنه احساسات هستند و پسران تصور می کنند دختران نیاز جنسی زیادی  دارند . طرز فکر پسران و دختران را اگر بخواهیم قیاس کنیم تقریبا همانند زیر است :

پسران :  وابستگی - هوس - غریزه جنسی - وابستگی جنسی - دلزدگی   -   و دختران : احساسات - -هوس - وابستگی  - غریزه جنسی - وابستگی زیاد

ترجمش میشه : پسران درروابط دوستی به هوس و غریزه جنسی خود بیشتر بها می دهند و پس از اولین ارتباط جنسی دچار وابستگی جنسی می شوند یعنی رابطه جنسی انها گسترده تر می شود انها در تمامی ملاقاتهای بعدی دنبال فرصت برای تامین این نیاز هستند و تاز مانی که طرفشان پاسخگوی این نیاز باشد این رابطه ادامه دارد و هر زمان که طرفشان از  رابطه جنسی خودداری کند یا اخلاق و رفتار پسر تغییر میکند یا مدام بهانه گیری می کنند یا ان رابطه را تمام می کنند.

دختران : تا زمانی که به فردی احساس نداشته باشند و وابستگی احساسی پیدا نکنند نمی توانند ربطه جنسی را با آن فرد تجربه کنند دختران ترجیح می دهند این رابطه از روی عشق دو طرفه باشد انان از اینکه بدون احساس تن به چنین رابطه ای بدهند بیذارند . دختران پس از رابطه جنسی دچار وابستگی بیشتری می شوند وبیشتر دوست دارند مورد توجه احساسی طرف مقابل خود قرار بگیرند اکثر روابطی که دختران در آن رابطه جنسی را تجربه کرده و لی رابطه دوستی انها به اتمام رسیده دچار افسردگی موقتی می شوند . در عین حال دختران بیشتر تمایل دارند دوست داشته شوند تا اینکه  دوست بدارند دختران می توانند بارها حس عاشقی را تجربه کنند اما این در حالیست که پسرها فقط یکبار عاشق می شوند و اولین عشق را فراموش نمی کنند .

پسران اگر واقعا کسی را دوست داشته و عاشق باشند هر کاری برای  بدست اوردن طرف می کنند به اصطلاح به اب و اتش می زنند و اشکال اینجاست که همه انرژی خود را قبل از ازدواج صرف  طرف می کنند این در حالیست که نیازهای احساسی و حتی جنسی زنان پس از ازدواج بیشتر از دوران قبل از ازدواج میباشد به همین علت است که مدام از سردی همسر خود شکایت دارند. اما دختران قبل از ازدواج تمایل دارند طرفشان به سمت انها بیاید و بیشتر تلاش کند تا اینکه خوده انها به سمت آن پسر بروند که این قضایا بعد از ازدواج دگرگون می شود و این زنان هستند که به سمت همسر خود میروند و مردان تلاشی نمی کنند .

در نهایت آیا رابطه دوستی بین دوجنس مخالف خوب است یا بد ؟

هر ارتباط سالمی میتواند سازنده باشد به شرط انکه حد و حریمی بران قائل باشیم به شرط انکه منطق غالب بر احساسات باشد انسان از هرچه منع شود جذب ان می شود با توجه به شرایط کنونی جامعه اگر قرار است ارتباطی بین دو جنس مخالف وجود داشته باشد چه بهتر که با اطلاع و شناخت هر دو خانواده باشد چه بهتر که این ارتباط با هدف شناخت جنس مخالف باشد نه تامین غرایز و هوس . متاسفانه پنهانی بودن این روابط ، احساساتی بودن دختران و غریزه جنسی پسران سه فاکتور مهم در به انحراف کشیده شدن روابط و شکست در ان میباشد. 

حرف اخر :

غریزه جنسی هم در مردان وجود دارد و هم در زنان این یک غریزه مقدس و نعمتی از سوی خداست به شرط انکه در مسیر صحیح خود قرار بگیرد . شدت این غریزه در مردان نشانه بد بودن انها نیست چرا که ساختار افرینش انها اینگونه است همانطور که احساسات در زنان بیشتر از مردان است . ظاهر بین بودن مردان در ذات انهاست وفقط کنترل ان در دست خوشان است  همانطور که دختران در دوره سنی خاص تمایل دارند تا موقعیتهای مختلف را شناسایی کنند اما کنترل ان در دست خودشان است . در نهایت انتخاب با شماست پس بهترینهارا انتخاب کنید . موفق باشید

 

 

به امید خوشبختی تمامی دختر پسر های جوان 



سه شنبه هفدهم آذر 1388 |
Blog Skin